تبليغاتX
♥::.♥ چیه چیزی شده؟ ♥.::♥

♥::.♥ چیه چیزی شده؟ ♥.::♥

اگه دلت گرفته اینجا خالیش کن...

ـــــــــــــــــــ حکایت قبل و بعد ازدواج ـــــــــــــــــــ
 
                         قبل از ازدواج 

مرد : دیگه نمیتونم منتظر بمونم 

زن : میخوای از پیشت برم ؟

مرد : فکرشم نکن

زن : منو دوست داری ؟

مرد : البته

زن : تا حالا به من دروغ گفتی ؟

مرد : نه - چرا این سوال رو می پرسی ؟

زن : منو مسافرت می بری ؟

مرد : مرتب

زن : منو کتک می زنی ؟

مرد : به هیچ وجه

زن : میتونم بهت اعتماد کنم

                بعد از ازدواج :

حالا همین متن رو از پایین به بالا بخون

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:15 توسط نوید|

ــــــــــــ تست ــــــــــــــ

اگه تو یه کشتی باشی و این ۵ تا حیوونو داشته باشی :

پلنگ،گوسفند،گاو،جوجه و اسب

و یه دفعه طوفان بشه و مجبور بشی ۴ تاشونو بندازی تو دریا،کدوم رو نگه میداری؟

اول انتخاب کن بعد برو ادامه مطلب و جوابت رو بگیر


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:58 توسط نوید|

ــــــــــــــــــــــــ داستان غم انگیز قرار ــــــــــــــــــــــــ

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:14 توسط نوید|

ـــــــــــــــــــــ حرف دلم ـــــــــــــــــــــ

وقتی آدمها میگن بارون رو دوست داریم،

چرا تا بارون میاد چتر باز میکنن؟

وقتی میگن پرنده رو دوست داریم،

پس چرا تو قفس نگهش میدارن؟

باید از دوست داشتن آدما ترسید...

********************************

نمیدانم چرا نیازمندیهای همشهری،

آگهی مرا قبول نکرد

آگهی درباره ی تو بود

نوشته بودم:

به تو نیازمندم!

********************************

مرا به تختم ببندید و تنهایم بگذارید،

هرچقدر هم نالیدم و فریاد زدم ،

به سراغم نیایید

من دارم او را ترک میکنم...!

********************************

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:57 توسط نوید|

ـــــــــــــــــــ شرط عشق ـــــــــــــــــــ
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

<<از تمنا>>

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 9:59 توسط نوید|

ـــــــــــــــــــ اصلا هم دلم برات تنگ نشده ـــــــــــــــــــ

به كوري چشم تو هم كه باشد حالم خوب خوب است..

اصلا هم دلم برايت تنگ نشده

حتي به تو فكر هم نميكنم

باران هم تو را ديگر به ياد من نمي آورد

مثل همين حالا كه مي بارد ...

لابد حالا داري زير باران قدم ميزني

چترت را فراموش نكن

لباس گرم را هم.

نکندسرما بخوری؟!!!

...

......

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:52 توسط نوید|

ــــــــــــــــ جواب زیبای فروغ فرحزاد ــــــــــــــــ

 "حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

"جواب زيباي فروغ فرخ زاد"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

                                                                                

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:46 توسط نوید|

ـــــــــــــــــــ هیزم شکن و جنیفر لوپز ــــــــــــــــــ

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...

به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
                                                                             

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:19 توسط نوید|

ـــــــــــــــــــــــــــ زن و مرد ـــــــــــــــــــــــــــ


مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن:چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه ....

لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"
...............................................................................
مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"
.............................................................................

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:3 توسط نوید|

ــــــــــــــــــــــــ حرف دلتو بزن ـــــــــــــــــــــــــ

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

هرچی میکشیم از این بی زبونیه...حالا که از دستش دادم تازه میفهمم که ... بی خیال داستان چطور بود خوشتون اومد ؟ اگه زحمت نمیشه یه کامنتی چیزی بزارین بد نمیشه .راستی این داستانم تقدیم میکنم به محمد جوووووووووون.

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:11 توسط نوید|

ــــــــــــــــــــــــــــــ زهر شیرین ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ترا من زهر شیرین خوانم ای دوست


که نامی خوشتر از اینت ندانم


وگر هر لحظه رنگی تازه گیری


به غیر از زهر شیرینت نخوانم


تو زهری زهر گرم سینه سوزی


تو شیرینی که شور هستی از توست


شراب جام خورشیدی که جان را


نشاط از تو غم از تو مستی از توست


به آسانی مرا از من ربودی


درون کوره غم آزمودی


دلت آخر به سرگردانیم سوخت


نگاهم را به زیبایی گشودی


بسی گفتند دل از عشق برگیر


که نیرنگ است و افسون است و جادوست


ولی ما دل به او بستیم و دیدیم


که او زهر است اما نوشداروست


چه غم دارم که این زهر تب آلود


تنم را در جدایی می گدازد


از آن شادم که هنگام درد


غمی شیرین دلم را می نوازد


اگر مرگم به نامردی نگیرد


مرا مهر تو در دل جاودانی است


وگر عمرم به ناکامی سرآید


ترا دارم که مرگم زندگانی است

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:34 توسط نوید|

ــــــــــــــــــــــــــ عشق مجنون ـــــــــــــــــــــــــــــ

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 2:4 توسط نوید|

ــــــــــــــــــــــــــ  جدایی  ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادته بهت می گفتم ، که اگه بری میمیرم
زندگیم بی تو محاله ، دست مرگ و من می گیرم
یادته که روز آخر بغضم و نگه نداشتم
تو جوابه تلخ بدرود گریه هامو جا گذاشتم
منه تنها رو سپردی به هجوم تیغ غربت
خودت اما پر کشیدی میون تیک تیک ساعت
به تو گفتم نرو برگرد ، که تو قلب من نشستی
ولی تو با خنده گفتی ، که دیگه عهدو شکستی
می دونم یه روز دوباره بر می گردی ، خیلی دیره
می گی حرفاش یه دروغ بود ، بی صدام دلت می گیره
ولی افسوس که دل من ، دیگه عاشق نمی مونه
که برای با تو بودن ، شعر خوشبختی بخونه
یادته به من می گفتی ، که برام فقط تو موندی
حس من مثل یه شعره ، بیت آخر رو تو خوندی
همه ی حرفایی که گفتی ، دونه دونه باورم شد
همه ی اشکی توی چشمام ، واسه روزه آخرم شد
اما تو ساده شکستی ، حرمت هر چی نفس بود
کاش تو قصه هات می گفتی ، دل من برات قفس بود
می دونم یه روز دوباره بر می گردی ، خیلی دیره
می گی حرفاش یه دروغ بود ، بی صدام دلت می گیره
برو قلبت و بردار که واسه خودت بمونه
توی رویام جا نداری بسه حرف عاشقونه

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 1:8 توسط نوید|


آخرين مطالب
» حکایت قبل و بعد ازدواج
» تست
» داستان غم انگیز قرار
» حرف دلم
» شرط عشق
» اصلا هم دلم برات تنگ نشده
» جواب زیبای فروغ فرحزاد
» هیزم شکن و جنیفر لوپز
» زن و مرد
» حرف دلتو بزن
Design By : Pars Skin